خرید بک لینک
دست نوشته های ساکت تو هم ... تو هم بزرگ می شوی، بدون دست و پا زدنتو هم به قله می رسی، فراتر از خیال منتو هم به خواب می روی، میان شوق ایده هاتو هم تلاش می کنی، سحر برای پا شدنتو هم کنایه می زنی به چرخ سرخوش فلکتو هم درخت می شوی میان بوته و چمنتو هم کشانده می شوی برای کشف تازه هاتو هم ز آشیانه می پری برای بال و پر زدنتو هم ستاره می شوی میان آسمان شبتو هم بهانه می شوی برای قلب یک بدنشبی «سوال» محکمی به عمق سینه می رودو در تو رخنه می کند خیال سر بر آن زدنتو هم به جستجوی خود میان عکس کودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 14:35

من به آن چشم به آن دست که در زیر تلی خاکستر در پی ساقه کم جان گیاه ‌ریشه را می جوید… من به آن چشم به آن دست که با عشق و امید در دل ریشه‌ی بی‌جان و کبود قطره را می‌جوید… من به آن چشم به آن دست که در لحظه‌ی مرگ در تن قطره‌ی جا مانده به خاک عطر را می‌جوید… آن‌که در دود و غبار در میان مِه سنگین غروب عطر را می‌یابد… عطر را می‌بوید… من به آن دلگرمم. من به آن قلب به آن باور پاک به دو زانوی خراشیده ز سنگ که پر از درد، ز شکوایه رهاست من به آن دلگرمم.

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 14:35

مدت زیادی است که دست از نوشتن کشیده ام...

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 4:01

تو هم بزرگ می شوی، بدون دست و پا زدنتو هم به قله می رسی، فراتر از خیال منتو هم به خواب می روی، میان شوق ایده هاتو هم تلاش می کنی، سحر برای پا شدنتو هم کنایه می زنی به چرخ سرخوش فلکتو هم درخت می شوی میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: شنبه 29 تير 1398 ساعت: 14:36

امشب یاد اولین باری افتادم که شعر نوشتم. تقریباً هیچکدوم از شعرهایی که تا حالا نوشتم رو حفظ نیستم. ولی چند خط اول از این یکی رو حفظم. یادش بخیر... اون موقع کلمه "سیاه" رو "سیه" نوشتم، و حس میکردم درونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت: 0:22

اکسیر من، نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از ”تو” می نویسم و این کیمیا کم است

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت: 0:22

من آسمانی بی امان، هر روز و شب بارانی امدر قلب آذر دارم و با دیگران آبانی ام سوزان چو خورشید جهان، سوزنده چون برگ خزانسرخ از نشاط سینه ام، زرد از تب پنهانی ام سرگشته و بی منزلم، آزادم و پا در گِلمهمزاد باد و بادبان، در جسم خود زندانی ام دلتنگ روی ماه تو، بیزار از اشک و آه توسالی به من یک سر بزن! من تشنه ی مهمانی ام باران که می بارد بیا، بوران که می آید بروگرمم سراپا نزد تو، من چای در فنجانی ام این گوش و آن لبهای تو، این چشم و آن دریای تواشکی بریز اکنون که خود با گریه می خندانی ام این سو و آن سو بی امان، گشتم به هر سوی جهاندیدم نه اینم من، نه آن. من آنکه خود می دانی ام گر عمر، پر حاصل شود، از غادامه مطلب

برچسب: آبانی, نویسنده: محمد شمس تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 7:28

کاش می شد که تو هم مثل کبوتر باشی پر بگیری و نرنجم که سبک پر باشی کاش می شد که تو را دید و نترسید، اگر ساعتی چند، رها از منِ خودسر باشی کاش گلچین زمان، خار به دستش می رفت تا نخواهی چو گلایل، گل پر پر باشی کاش در قصه ی تقدیر ازل ممکن بود فصل غمگین مرا قسمتِ آخر باشی کاش می شد که به هر سو که نگاهم می رفت پشت هر پنجره و پرده و هر در باشی... کاش هر آینه تصویر تو را در خود داشت تا در آغوش من اینگونه برابر باشی کاش می شد به امید گل سرسبز بهار فارغ از سوز زمستانِ سراسر باشی کاش معنای سفر، رفتن و برگشتن بود تا که فرصت بکنی آدم دیگر باشی... - - - - - - - کاش عاشق شدن، آغاز غم و رنج نبود کاش ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 7:28

راه به راه، گم تر می شود این مرد روز به روز پیشانی اش پنهان تر می شود پشت انبوه موی سراسیمه و بی شانه ات و جشمهایش آنقدر بسته می مانند، تا خواب سپری شود چمدان را رها می کنم تا سر بخورد و گوشه ای از ایستگاه به دیواری بخورد تا با صدای جیر جیر چرخ خسته اش در میان لباس های تا نشده ام برقصم و حوله ای که هنوز خشک می کند اشک های زیر دوش را و ریش تراشی که جا گذاشتمش، تا لبهایم پوشانده شوند آخر اینجا سکوت کر کننده بی رحمیست، که از شنیدن زمزمه نامت عاصی است اینجا شعله کم نوریست که گرمم هم نمی کند فقط چند نفس حبس شده ام را به دود آغشته می کند اینجا ناکجاست که نه "تو"یی در خانه هایش خوابیده باشد و نه "من"ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 7:28

در تاریکی مطلق، حواس انسان به بیشترین سطح توانایی خود می رسند... چشم، پرتوی نور شمعی را از ده کیلومتر دور تر می بیند. گوش، صدای پر زدن پرنده ای را از صد متری می شنود. بینی، بوی علف کوچکی را از بیست متری استشمام می کند. زبان، مزه قطره بارانی بر روی لب را می چشد. و پوست، عبور نسیم خنکی را به خوبی حس می کند. ولی هیچ انسانی دوست ندارد در تاریکی مطلق زندگی کند! زیرا به خوبی می داند که برداشتن یک قدم سی سانتی متری برای یک مرد صد و هفتاد و پنج سانتی متری تا چه اندازه دشوار خواهد بود...ادامه مطلب

برچسب: دوربین دید در تاریکی مطلق,عینک دید در تاریکی مطلق,تاریکی مطلق در دی ماه,فرو رفتن زمین در تاریکی مطلق,عکاسی در تاریکی مطلق,زمین در تاریکی مطلق,دید در تاریکی مطلق,خوابیدن در تاریکی مطلق,خواب در تاریکی مطلق,جهان در تاریکی مطلق, نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

برای قاب عکسی نو کسی دیوار می سازد

برای یادگاری ها کسی انبار می سازد

برای یاد لبخندت که بی اندازه زیبا بود

میان خواب و بیداری، کسی افکار می سازد

به روی صورتم دستی نقاب تازه می بندد

دلم بی وقفه می گرید، لبم بی وقفه می خندد

درون سینه الهامی طنین انداز می گوید

شبی... جایی... کسی... شاید، به دوشم بال می بندد

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

میان خواب نیمه شب و چُرت صبح زود... هم میان ماه روشنی که با ستاره بود... هم میان سرگذشت من که با (تو) میشود به سر میان سرنوشت خود که (من) در آن نبود... هم میان کام تشنه و خیال روزه داشتن میان بانگ سرکش و دعای بی سجود... هم میان آنکه می کشد... به پیچ موی یار دست میان او که می رسد به پیچ دود عود... هم میان پر گشودن و رها شدن در آسمان میان بام خانه و قفس که خانه بود... هم میان دل شکستن و هوای گریه داشتن میان آنکه دل برید و از تو دل ربود... هم میان آن دو چشم هم... میان این دو رود... هم میان این و آن بمان... که تار بین پود... هم...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

کوچ کردیم و هوا وقت سفر باران داشت آسمان هم به نگاه تر تو ایمان داشت اینک امروز... که یک جای جهان بی خوابم آرزو میکنم ای کاش... سفر جبران داشت مثل دیوار که از زلزله ها می ترسد روح آشفته ام انگار تبی لرزان داشت ساکت آنگونه که می گفت... زبان بسته نبود در سرش پشته ای از آه و فغان, مهمان داشت پشت لبخند فرومانده به رخسار نقاب بر لب بسته خود یکسره زندانبان داشت فاش میگویم و از گفته خود دلشادم بنده عشق... در این قصه هزاران جان داشت...ادامه مطلب

برچسب: بنده عشقم واز هردو جهان آزادم,بنده عشق,بنده عشقم واز هر دو جهان,بنده عشقم,بنده عشقم و,بنده عشق بهرام حصیری,عشق بنده به خدا,بنده ی عشقم, نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

زیر پیراهن تو روح بزرگی پیداست زیر پیراهن من روح بزرگی تنهاست آنکه می گفت دلش خانه پروانگی است فصل گل بی پر و بال تو برایش رؤیاست... یک نفر باید از احساس تو حرفی بزند یک نفر هم بنویسد... و بگوید: زیباست! خسته ای بس که تو می آیی و من در خوابم؟ خواب چشمان تو هم مثل خودت بی همتاست... مثل طوفان زده ای خانه خرابم همه عمر کشتی نوح، کجا؟ ساحل دریا، دریاست... در نگاه تو کسی دلزده از دست من است غم چشمان من اما بیش از اینها گویاست شاید امروز، حواسم به خودم هست... ولی آنکه در آینه ام هست، حواسش به شماست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

دفتر کهنه من را چه کسی می خواند؟ با دل خسته ام اینک چه کسی می ماند؟ تو نباشی همه ی اهل زمین خاموشند حرف هایی که نگفتم، چه کسی می داند؟ آن زمان... ما سه نفر دوست خوبی بودیم تو نشستی و خدا ماند... و مَلک بیرون شد آه... ای آنکه خدا اشرف مخلوقت خواند از تو... یک عالمِ عشقم به خدا افسون شد درد دل های من امروز پر از معنی کفر دل ابلیس... پر از حسرت عشقش به خداست تو صدایش بزن این لحظه که وقت سحر است آنکه تنها به تو دل بست... غریبانه رهاست (...)ادامه مطلب

برچسب: ما سه نفر,ما سه نفر را کجا میبرید,ما سه نفر رو کجا میبرید,ما سه نفر بودیم,ما سه نفر رمان,ما سه نفر هستیم,ما سه نفریم,ما سه نفر بوديم,ما سه نفر هلیا,ما سه نفری, نویسنده: محمد شمس تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 16:39

صفحه بندی