راه به راه، گم تر می شود این مرد
روز به روز پیشانی اش پنهان تر می شود
پشت انبوه موی سراسیمه و بی شانه ات
و جشمهایش
آنقدر بسته می مانند، تا خواب سپری شود
چمدان را رها می کنم تا سر بخورد
و گوشه ای از ایستگاه به دیواری بخورد
تا با صدای جیر جیر چرخ خسته اش در میان لباس های تا نشده ام برقصم
و حوله ای که هنوز خشک می کند اشک های زیر دوش را
و ریش تراشی که جا گذاشتمش، تا لبهایم پوشانده شوند آخر
اینجا سکوت کر کننده بی رحمیست، که از شنیدن زمزمه نامت عاصی است
اینجا شعله کم نوریست که گرمم هم نمی کند
فقط چند نفس حبس شده ام را به دود آغشته می کند
اینجا ناکجاست
که نه "تو"یی در خانه هایش خوابیده باشد و نه "من"ی که به دنبال خانه ات خیابان ها را شخم بزند
اینجا سرد تر از آخرین هوای ابریست، که ندیدمت
و جوی هایی که هرچه از دلمان شستند را با خود می برند و باز می گردند
غرق می شوم در این جوی ها
و باز هم نمی بینمت
که سر می روی از لبخند، و قلبت سینه سفیدت را می شکافد
و باز هم نمی بینمت
که سر می روی از بغض، و قلبت خون را به گوشه گوشه نگاهت پمپ می کند
و باز هم نمی بینمت
که در همه جوی های بارانی، جاری تر از من شده ای و خشک نخواهی شد
به کدام دیوار بیاویزمت؟ و تکیه دهم
به کدام لیوان سر بکشمت؟ و مست شوم
به کدام سیگار بپیچمت؟ و کام بگیرم
به کدام آهنگ، کدام شعر، کدام موسیقی... حفظت کنم که بمانی و تکثیر شوی در بند بند وجودم
چگونه در چمدانم جای دهمت
و حوله تا شده ام را زیر سرت بگذارم، تا آرام بگیرد
و لباس های پراکنده در ایستگاه را همانجا رها کنم
برای کدام رهگذر غریبه وصفت کنم و سیراب شوم
کدام نیمکت پارک را برایت غبار روبی کنم؟
که برف نبارد و نپوساندش
کدام صدا را در سرم تکرار کنم که از صدای دندانت روی دندانم گوشخراش تر و دلنشین تر باشد؟
کدام درد کمرم را شکست؟
کمر منی که برای تندیس تنت زمین بودم و آخ نمی گفتم
دوباره بخوان
که این سیاهه حالش بد تر از سم حل شده در فنجان است
وقتی که موی سیاهت که می دانم سفید خواهد شد و نخواهمش دید، شانه می شود
و گلِ سر بر آن می بندی
و تابش می دهی و می رقصانی اش
من هم که هیچ...
بلیط می خرم دوباره
و میان هیایوی دیوانه کننده مردم و نورهای سرگیجه آور سالن
قطره عرقی می شوم آویزان روی بدن هر کس که در آن نزدیکیست
و سر میخورم میان موهایی که عطرشان ذاتی نیست
و می چکم بر زمینی که هر ثانیه ده بار لگد می شود
زمان و مکان را گم می کنم
اینجا هیچ جا نیست
اینجا نه تو را دارد و نه من را...
اینجا جنگل تاریکیست که نور مهتاب و مه غلیظش افسون می کنند هر گم شده ای را
و درختانش که رخت آویز پوستین مارهایی شده اند که پوست می اندازند و پیش می روند
اینجا تو نیستی
تو هیچ جا نیستی اصلاً...
تو در خانه ای، در شهری، در دنیایی دیگر موهایت را شانه می زنی
و لباس هایت را تا شده در کمد گذاشته ای
تو نیستی هیچ کجای برزخ بی انتهای سرگردانی ام
تو رد نمی شوی دیگر، از پله هایی که برای تو جارو می زدمش
تو بیدارم نمی کنی دیگر
تو هیچ جا نیستی اصلاً...
و چشم هایم
آنقدر بسته می مانند
تا این خواب بلند، یک روز سپری شود
...
برچسب:
نویسنده: محمد شمس